
سيلام 
چگونه اید آیا؟
اومدم بسي از استعداد خود تعريف کنیم 
اين استعداد چيزي نيست جز اينكه در ظرف 5دقيقه 5تا سوتي دادم (بزن اون دست قشنگه رو)
ساعت 5/5:

صداي ساعت :جيلينگ جيلينگ جيلينگ
!
جينا بيدار ميشود در به در دنبال صاحب صدا ميگرددهرچه ميگردد پيدا نميكند. بلند ميشود مينشيند تمركز ميكند !متوجه ميگردد ساعت زير تختش افتاديده است جينا باز خواب مانده است !نمازش غذا ميشود.!
ساعت5/6؟
ساعت جينا :جيلينگ جيلي.....
جينا به هواي اينكه ساعت باز زير تخته با كله ميخوره زمين
ولي ساعت كجاست ؟! 
جينا از خودش رو دست ميخورد ! يادش مياد اوندفعه ساعتو گذاشت زير بالش!
جيلينگ جيلينگ جيلينگ
اشتباه نكنيد اينبار صداي آيفون بود![]()
صبح با آن دختر به ساندويچ فروشي رفته تا براي ناهار ظهر ساندويچي تدارك ببينيد زيرا جينا قراربود در مدرسه بماند ...دختر همسايه (آن دختر) براي اينكه جينا درس هاي نخوانده اش را بخواند رفت و برايش ساندويچ خريد و جينا همينطور بيخبر بود .........![]()
زاهاري (زهرا)(دختر همكلاسي) وقتي فهميد جينا ميخواد بمونه گفت خو پس منم ميمونم ما نيز جان به جان تسليم آفرين شديم ..........و قرار بران شد كه به همان ساندويچي رفته براي اونيز بخريم ....
جينا وارد ساندويچي ميشود ! به پسرك ساندويچ فروش عرض سلام نمايييدييم گفتيم ساندويچ ميخواهيم
پسرك ساندويچ فروش گفت چه ساندويچي ميخوايين
جينا گفت از همونايي كه امروز صبح اومدم گرفتم
پسرك ساندويچ فروش گفت : توش چي بود
جينا نميدانست آن دختر چي براش گرفته بيد گفت : نميدونم توشو نگاه نکردم 
چشمهاي پسرك ساندويچ فروش مثل وزق از كاسه به بيرون ميپاشيد .(به قول زاهاري يارو فكر كرده من ساندويچ رو خوردم و توشو نگاه نكردم )
پسرك ساندويچ فروش با خنده گفت :حالا چقد بود
جينا اشتباهي بود جينا دو ساعت با دستانش ساندويچ را متر كرد 
زاهاري و پسرك با هم منفجر شدن
پسرك شباب وزيبارو
همانطور كه دستش از فرط خنده به شكمش بود
گفت منظورم اين بود كه قيمتش چقدر بود .!
جينا:(جينا در حال خود نميباشد ... صورتش در حال گر گرفتن ميباشد ! رنگ هاي قرمز زرد بنفش صورتي قهوه اي سفيد !گچ!)
قيمتش را هم نميدانستم خواستم خورده هايي كه آن دختر پس داده بود رابشمرم ديدم نميشود
جينا تصميم ميگيرد بگويد كه نميداند
پسرك ساندويچ فروش خودش ميفهمد كه جينا نميفهمد ميگويد 600 بود ؟جينا براي اينكه ميفهمد كه نميفهمد ميگويد آوره...خو تقصير جينا چه ميبوديد
زاهاري نيز بسي جينارا مسخره ميكرد و دستانش را به اندازه دهانش (نيشش)
باز كرده مسخره ي مرا ميكرد و اعداي مرا در مينمود
تازه قسمت قشنگش آنجايي بود كه هردو ساندويچ ميخورديم و ميخنديديمو ميديديم كه ساندويچ من سوسيسه ساندويچ زاهاري همبرگر ...به اميد آنكه پسرك ساندويچ فروش يادش نيايد براي من چه درست كرد جينا خاك برسر شد
كلي ماجراي جالب دارم واسه تعريف كردن ...بازم سوتي ...امتحان ...اون دختره ...ولي شرمنده وختش نيست
جينا نوشت۱ :قدمت اين پست ممكن است به مليون ها سال بيانجامد
جينا نوشت ۲:لطفا از دادن هرگونه شماره هفت رقمي كه با ۰۹۱۳- ۰۹۳۷-...يا مانند اينهاست اكيدا خود داري شود اگر هم داديد مشكلي نيست ميگذاريم در دفترچه ي كليكسيون مزاحما.راستي شرمنده اگه خفرتون نكردم نظرا باز نميشد منم ديه وقت نكردم ببشششخخخيد![]()
جينا نوشت ۳:بعضيهارو اگر تو يك كوچه تكو تنها گير بيارم تا ميخورند ميزنمشان-
اینجوری
واینجوری
جينا نوشت ۴: كنكور رو چه كسي اختراع كرد؟
جينا نوشت ۵:فلسفه ي اين عكسه چيه
جينا نوشت ۶:الان اينجا داره برف مياد
امضا محفوض شده :جينا سوتي ده
روزي مرد جواني وسط شهر ايستاده بود و ادعا ميكرد زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد
.عده ي زيادي جمع شدند قلب او كاملا سالم و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود

. پس همه تصديق كردند كه براستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند مرد جوان در كمال افتخار با صدايي بالاتر به تعريف قلب خود پرداخت ناگهان پير مردي جولوي جمعيت آمدوگفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست
مرد جوان وبقيه ي جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند ،قلب او باقدرت تمام ميتپيد
اماپر از زخم بود

،قسمت هايي از قلب او برداشته شده و تكيه هايي جايگزين آن شده بود
هر چند جاهاي خالي به درستي پر نشده بود و گوشه هايي دندانه دندانه در قلبش ديده مي شد ،در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود ،مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر ميكردند كه اين پير مرد چطور ادعا ميكند قلب زيباتري دارد . مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و گفت :تو حتما شوخي ميكني....
قلبت را با قلب من مقايسه كن ، قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است
پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم ،مي داني، هر زخمي نشانگر انسانيست كه من عشق را به او داده ام من بخشي از قلبم را جدا كرده ام وبه او بخشيده ام گاهي بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكيه ي بخشيده شده قرار دادم ،اما چون اين دو عين هم نبوده اند ،گوشه هايي دندانه دندانه در قلب خود دارم كه برايم عزيزند ،چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان است

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام ،اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند .


اينها همين شيارهاي عميق هستند گر چه دردآورند اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام ، اميدوارم كه انها هم روزي برگزدند و آن ها شيار هاي عميق را با قطعه اي كه من انتظارش بوده ام پركنند . پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت مرد جوان به قلبش نگاه كرد ،سالم نبود ،اما از هميشه زيباتر بود
جيرجيرك رو به خرس گفت
عاشقت شدم خرس گفت :الان وقت خواب زمستاني
من است 6ماه بعد كه بيدار شدم در اين باره با هم صحبت
ميكنيم وقتي خرس از خواب زمستاني بيدار شد جيرجيرك...
را نديد وتا مدت هادر پي جيرجيرك بود، اما او نمي دانست
كه جيرجيرك ها سه ماه بيشتر عمر نمي كنند
€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€
€€€€€€
€
پ ن (پيام بازرگاني ) :سلامممممم
پ ن ۲: رفتم نه نرفتم 
راستشو بخواين اومدم خداحافظي كنم
همش به خاطر اين كنكور لعنتيه كه مجبورم دوست جونیام رو ول كنم
منم كه خرخون 
فقط دعا كنين جاي كتاب رمان نخونم
ولي هر چند وقت يه بار بهتون سر ميزنم
شما تنها كسايي هستين كه مطمئنم اگه بگم برام دعا كنين اين كارو از ته قلبتون ميكنين
پس برام دعاكنين ![]()
اينجا بهترين دوستارو پيدا كردم دوستايي كه هميشه هوامو داشتن
هركي خواست دوست خوب پيدا كنه بره تو لينكاي من
بروبچ شكلاتي هيچوقت دوستيشون تا نداره
معتاد اینترنت هم شدم
میرم ترک
نيام ببينم فراموشم كردين
يا به عشقتون نرسيدين 
يا وبتون رو تعطيل كردين
دوست جونيام ميدوسمتون
بوس باي![]()
![]()
![]()
اگه مي تونستم همه ي خيابونا رو پر ماشين ميكردم
تا وقتي مي خوايم از خيابون رد شيم دستمو بگيري
همه ي زمينا رو پر برف ميكردم
تا وقتي سر خوردم بازومو بگيري
هر شب بارون مي باروندم تابريم
يه گوشه زير يه سر پناه بشينسم با هم حرف بزنيم
عقب همه تاكسي ها رو پر مسا فر ميكردم
تا مجبور بشيم دوتايي
جلو بشينيم

Be the best of what ever you are

كسي مارا نمي پرسد
كسي مارا نمي جويد
كسي تنهايي مارا نمي گويد
دلم در حسرت يك دست
دلم در حسرت يك دوست
دلم در حسرت يك بي ريايي مهربان مانده است

خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجي مي برد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است
از وصیتنامه خوشم نیومد جاش یه چیز خنده دار گذاشتم

ياد آن روزي كه بودم اولي ناز و طنازو عزيزو فلفلي
شاه خانه بودمو با دادو دود هر چه را مي خواستم آماده بود
واي از ان روزي كه آمد دومي نق نقو وبد ادا ودم دمي
من وزير گشتم و افتادم به چاه دومي هم جاي من شد پادشاه
تا به خود آيم و خود داري كنم سومي هم آمدو شد خواهرم
دختري زيبا و خوشرو مثل ماه من و داداشم كشيديم سوزو آه
جاي سبزي و نشاط و خرمي سر رسيد از روزگاران چهارمي
ديگر آن خانه برايم تنگ بود سبزي و گل در نگاهم سنگ بود-
داشتم ميكردم عادت ناگهان پنجمي هم پا نهاد در اين جهان
ن
بهر سوختن پنج تن كافي نبود ششمي هيزوم شكن من مثل دود
ناصر و شهنازو مهنازو شهين احمد و عباس هفتم شد مهين
اي امان و واي امان واي امان اي امان از دست باباو مامان
بار ديگ مادرم شد حامله اين كه آيد تيم فوتبال كامله
ناصر و شهنازو مهنازو شهين احمد وعباسو فرهادو مهين
علي مردان و گل مهديه جان آخريش هم ميشود دروازه بان

۴سال داشتم كه با بچه ها خاله بازي ميكرديم . يكي از دخترها چادرمي انداخت سرش و مي شد مامان من هم مي شدم بچه اش
!يك سماور و قوري پلاستيكي هم مياورد وتوش آب ميريخت وهي تند تند آب (يعني چاي ) مي داد به خورد ما
! جالب اينجاست كه اسم بازي خاله بازي بود ، ولي ما هيچوقت خالمونو نديديم يه خورده كه بزرگتر شدم ، نقش پدر خانواده رو بازي ميكردم
!نمي دونم چرا اين نقش رو به من مي دادن ؟ از سر كار خسته و كوفته مي آمدم خونه
، عيال سماور و قوري پلاستيكي رو مياورد و چايي (يعني آب ) برامون مي ريخت ! بزرگتر كه شدم ديگه چايي كه برام درست نكرد هيچ ، گفت بزرگ شدي ، بازيمون هم ديگه ندادن
، 7سال داشتم كه فهميدم دنيا به خاله بازي ختم نميشه
دريافتم كه تيله بازي هم خيلي بدك نيست
!! با بچه هاي محل تيله بازي ميكرديم تيله هاي هشت پرو رنگي رو به رخ بقيه ميكشيديم كه حالشون گرفته شه
.
بزرگتر كه شدم لگو مد شد ! همه بچه هاي فاميل لگو داشتن خوب ماهم داشتيم ديگه ، خونه مي ساختيم اين هوا ! كشتي ميساختيم اين هوا ! هواپيما مي ساختيم ، خدايا ......
! بازم بزرگتر شدم ! خب تقصير من چيه
! آتاري اون موقع ها مثل نقل و نبات ريخته بود تو خونه ها ! كامپيوتر كه هنوز كشف نشده بود !ماهم يه چيزي ديديم كه از ماشين حساب پيشرفته تربود
، كلي عشق ميكرديم با اين آتاري
! هر مسافري كه از سوريه و مكه يا دبي بر مي گشت يه دونه از اينا تو چمدونش بود !.
اولاش 4تا دونه بازي بيشتر نبود !آخ كه چقدر هم مسخره بود
! يه دسته اون پايين بود ،اون بالا هم 4تا سفينه اينورو اون ور ميرفتن . ما هم از اين پايين با اون دسته بايد سفينه رو ميزديم .
يه روز يكي اومد گفت :من يه باري دارم دو لبه ! مارو ميگي ؟ دهنمون همينجوري وا مونده بود كه چيه
؟ ! اين رفيقمون گفت آره بابا ، دوتا بازي با همه ! اون موقع اين تو ذهنمون ديگه آخر تكنولوزي بود !
بعدا بازي 6لبه و8لبه و 24 لبه و128 لبه و 1000 لبه اومد به بازار .
بچه هاي محل بازيهاشون رو به هم قرض ميدادن و بازي هاي بقيه رو قرض ميگرفتن ، كم كم اصغر آقا سر كوچه
، به جز ماست و پنيرو شير و نوشابه خانواده بازي آتاري هم توي ويترين مغازش گذاشت وكرايه ميداد ما از قضاي روزگار بزرگتر هم شديم
!وقتي "كمودور64 هم اومد .
ديگه هيچ كس روش نمي شد بگه يه زماني آتاري بازي بوده
! بعد يواش يواش دو چرخه كورسي افتاد رو بورس ،بعد بچه هاي لوسي مثل منو داداشم سر هر كدوم از اينا 12 الي 14 روز يه بند مخ مامان و بابامون رو مي خوردن كه اينو برام بخرررررررررر ،اونو برام بخرررررررر.
حالا همه اينارو گفتم كه بگم مي ترسم روزي برسه كه اين چيزارو از زبون بچه هامون بشنويم :- مامان ، تا كي با اين بنز كوپه برم مدرسه ؟ همه بچه هاي مدرسمون به اين ماشين زشتو بي ريخت ميخندن ! – بابا اين هواپيما دو ملخه ديگه از مد افتاده ! يه بويينگ 747 مي خري برام ؟ اين آخر هفته با بچه ها ميخوام برم كلاردشت - بابا ، من از اون قاره پيما ها مي خوام كه پسر همسايمون داره
ًًٌٍُ ٌ ٌ٫**قصه اینجوری شروع شد
که تو بی قراری من تو رسیدی منودیدی مثل خورشید تو تابیدی به تن مرده ی عشقم تودمیدی منو دیدی
قصه اینجوری شروع شد
اون سوار خسته راهی که کشیدی تا در کوچه احساسو پریدی منو دیدی منودیدی
قصه اینجوری شروع شد
قصه ی عشق منو تو قصه ی پاییزو برگه قصه ی کوچو تگرگه قصه ی جنگل و رازه قصه ی دردونیازه
قصه اينجوري شروع شد
حالا من موندمو احساس که یه دنیاست آخر عشق منو تو یه معماست غصه ی مارو نخور صبح غزل خون دیگه پیداست دیگه پیداست **ٌْ ْ َُِ * 

.ْ َ*َ ِْ*ْاستاد گفت فعل رفتن را صرف كن ،*رفتم /رفتي /رفت. ساكت شدم مي خندم ولي خندم تلخ شد. استاد داد زد بعد،ادامه بده . گفتم رفت/ رفت/ رفت رفتو دلمو شكست رفت رفت رفت من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيزتر است كارم از گريه گذشته به آن مي خندمْ* ْ* َ ْ.ِ 
به من مي گفت آنقدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير ،ميميرم..... باورم نمي شد.........فقط براي يك امتحان ساده به او گفتم بمير.......... روزهاست در تنهايي پزمرده ام ...كاش امتحانش نمي كردم
پرنده گفت: " چه بويي،
چه آفتابي، آه بهار آمده است و من به
جستجوي جفت خويش خواهم رفت
... پرنده از لب ايوان پريد،
مثل پيامي
پريد ورفت پرنده كوچك بود پرنده فكر نمي كرد پرنده روزنامه نمي خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم ها را نمي شناخت پرنده روي هوا وبر فراز چراغ هاي خطر در ارتفاع بي خبري مي پريد و لحظه هاي آبي را ديوانه وار تجربه مي كرد پرنده ، آه ، فقط يك پرنده بود ![]()

من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه ي من آمدي
براي من اي مهربان نظري بگذار تا يكم حال كنم چراغ بيار
ويك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم ![]()
گاهي وقتا دلم بدجوري ميگيره ، نه اين كه پاييز باشه و بارون بياد ، يا اينكه مثلا عصر جمعه باشه و هيج كاري هم برا انجام دادن نداشته باشم، نه ، هيجكدوم از اينا نيست .
كي ميتونه هنجار و ناهنجار كتاب هاي تعليمات اجتماعي رو درست كنه ؟
آيا اين هنجاروناهنجارها رو فرهنگ ما تعريف نمي كنه ؟
تو يه خانواده كه همه به هم راحت دروغ ميگن ،آيا دروغ يه ناهنجاره؟
وقتي همه افراد يه جامعه همه تسليم هستن ، مبارزه برابهتر زيستن يه هنجاره؟
يادر جامعه اي كه همه مبارز هستن، تسليم يه ناهنجاره.
........ الان بايد طبق كدوم صفحه از كدوم كتاب عمل كنم كه هنجارها تبديل به ناهنجار نشه؟ اصلا ممكنه هنجار خودم يه ناهنجار باشه.
واي دود چقدر آزادو رها تو آسمون مي چرخه
ياد حرف اون پير زني افتادم كه گفت: اگه اي دود الان يله و آزاد سينه آسمونه، سي جلز ولزيه كه چوبش كرده ، تركه و چوب و خسكش داغ ديده و الو گرفته تا اي ايجو يله شده

با سلامي مي كنم آغاز
اين احساس زخمي را از حال قلبم با خبر باشي
مهربان بي من هركجاآينه اي ديدي ترك خورده
خيالت سبز حال قلبم را بپرس از او
روزگارت خوش خوب مي داند
نگاهت اسمان باشد حظه ي طغيان احساس است
باز هم بي شكوه وناله نامه ي من رو به پايان است
از تو مي خواهم بگويي مهربان من
حال شب خوب است ؟ خداحافظ
ماه قلبت با ستاره آشتي كرده ؟
از پرستو هاخبر داري ؟
من شنيدم مهرباني باز بيمار است
گونه احساس تبدار است
لحظه هاي خاطره تنهاترين هستند
راستي يك قاصدك مي گفت
بي وفايي مدتي در خانه ات مانده
روزو شب سرگرم او هستي
با خودم گفتم حقيقت نيست
تا كه ناگه يك شب ابري
زير باران دل تنگم
قاصدك آمد
باتمسخر گفت
پيغامي رسيد از او
ناگهان بغزم به حرف آمد
قاصدك از آه من لرزيد
بگزريم ازاين حكايت ها
خسته از اين حرف ها هستي
قصه ي دلتنگي من هم كه بي پايان وطولانيست
راستي يك وقت اگر مي خواستي

